حسن حسن زاده آملى
117
گنجينه گوهر روان (فارسى)
باطلاند . و اگر آن جزو نداند پس جزو ديگر هم نداند و همچنين جمله اجزاى ديگر از نفس همين حكم دارند ، پس نفس چيز را نداند و اين باطل است . و اگر گويد كه نفس به اجتماع اجزاء چيز را بداند چنانكه به همه اجزاء خويش چيز را مىبساود و بشناسد ، گوييم از اين سخن واجب بود كه چون چيز را بساود كه از او بجثه كهتر بود بهمگى علم بوى نرسد و نداند ، از آنكه از او افزون آيد بجثه ، و اگر چيز را بساود كه از او مهتر بود همگى اين چيز را نداند از آنكه چيز از نفس فزون آيد ، و نه چنين است دانش نفس بكم و بيش كه نفس كه را و مه را يكسان داند ، پس نفس جسم نبود چون آيين اجسام ندارد « 1 » . دليل دهم : قواى جسميه از ادراكات و مدركات يكديگر بيخبرند ، مثلا قوّه باصره الوان را مىبيند ولى از طعوم آنها و طعوم ديگر بى خبر است ، و سامعه اصوات را ادراك مىكند و از بوهايشان و بوهاى ديگر بى خبر است ؛ و بعضى از آن قوى از صور جزئيه و معانى جزئيه آگهى دارند ولى از معانى كلّيه و بسائط محضه بيخبرند از قبيل حسّ خيال و قوّه واهمه و حسّ مشترك ، ولى در خويش قوّه و حقيقتى را مىيابيم كه مدرك همه آنها است و همه را مىيابد و بين همه حكم مىكند و جميع آن ادراكات را به خود نسبت ميدهد كه من شنيدم و من ديدم و من چشيدم و من بوييدم و من فهميدم و من تميز دادم و من حكم بين آنها كردم و هكذا ، پس آن قوّه حقيقتى است وراى قواى جسمانيه . اين دليل را متأله سبزوارى در كتاب « اسرار الحكم » آورده است ، و برهان هشتم آن كتاب بر تجرّد نفس ناطقه است و عبارتش اين است : « برهان هشتم آنست كه سابق تحقيق شد كه مدرك كلّى و جزئى و محرّك شوقى و مباشرى همه نفس است ، و او است عاقل و متوهّم و متخيّل و حسّاس و شائق و
--> ( 1 ) . چاپ رنگين تهران - ص 9